امروز باهاش حرف نزدم
خودش هم پیام نداد
بعضی وقتا دچار دوگانگی میشم نسبت بهش
نمیدونم ازم بدش اومده یا داره خودداری میکنه
نمیفهمم درست
یجورایی حتی از اینکه ازم بدش بیاد یا تصورات ناجوری داشته باشه میترسم
بجاش با سهیل رفتیم اذربایجان
واقعا خسته کننده بود
ولی کلی حرف زدیم خندیدیم
بعدم که اومدم خوابگاه با بچه ها رفتیم ته حیاط نشستیم و کلی خندیدیم
اصلا میخواستم بهش فکر نکنم
ولی نمیتونم همش گوشیمو نگاه کردم و دیدم نه پیامی نداده
کاش یه چیزی میگفت، یه چیزی میفرستاد
از طرف دیگه همش اینجوریم که اصلا بهتر که چیزی نمیگه بهتره که منم یه مدت خفه شم فاصلمو حفظ کنم که شرایط رو عجیب و غریبتر از این نکنم
بهرحال خواستم بنویسم که ذهنم درگیرشه